عشق به خدا
من خیلی تنهام و فقط خدا رو دوست دارم فقط فقط 
قالب وبلاگ
 

مــن چيــزى از عشــق مــان،

بــه كســى نگفتــه ام!

آنهــا تــو را

هنگــامــى كــه در اشكهــاى چشمــم،

تــن مــى شستــه اى، ديــده انــد . . .

 

[ سه شنبه یازدهم تیر 1392 ] [ 14:43 ] [ اشکان ] [ ]

مــرغ عشــق هــا هــم،

پيــدا نکــردنــد؛

فــال آمــدنــت را!

مــن کــه گنجشکــي پــاپتــي ام . . .

[ سه شنبه یازدهم تیر 1392 ] [ 14:37 ] [ اشکان ] [ ]

دیگه بهت نمیگم برو به جهنم …
آخه مگه جهنمیا چه گناهی کردن که باید آدمی مثل تو رو تحمل کنن …

[ سه شنبه بیست و ششم دی 1391 ] [ 18:12 ] [ اشکان ] [ ]

يک دسته از ادم ها هستند که ترازويشان را توي دوستي در حال تعادل قرار داده اند. بي کوچکترين خطايي.
رباتي مي شوند با برنامه اي عينا شبيه به خودت و هيچ تلاش و خلاقيتي فراتر از اين برنامه انجام نمي شود.
اس ام اس بزني. اس ام اس مي زنند.
زنگ بزني. زنگ مي زنند.
ميس کال بيندازي. ميس کال ميندازند.
نامه بنويسي. نامه مي نويسند.
بگويي :" دوستت دارم." مي گويند:" دوستت دارم."
دعوا کني. دعوا مي کنند.
قهر کني. قهر مي کنند.
هديه بدهي. هديه مي دهند.
خوشحال باشي. انرژي مي دهند.
غمگين باشي. غمگين‌ترت مي کنند.
جواب ميس کال ندهي. جواب ميس کالت را نمي دهند.
برايشان لايک و کامنت بگذاري. برايت لايک و کامنت مي گذارند.
بعد يک جا چشم هايت را باز مي کني و مي بيني بيشتر تو بودي که براي حفظ رابطه تلاش کرده بودي و طرف مقابلت تنها آينه اي در برابر تو بود. تو که خسته شوي. تو که کم انرژي شوي. تو که براي چند لحظه خودت را پشت اتفاقي پنهان کني. تو که از اتفاق کوچک يا بزرگي دلخور شوي. تو که شلوغ شوي. مي بيني آدم ها نيستند. رفته اند. شايد رفته اند تا ربات يکي ديگر شوند

اشکان

بیایید ما چنین دوستی نباشیم

 

[ دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391 ] [ 15:33 ] [ اشکان ] [ ]

اشکان

درگیر رویای توام
منو دوباره خواب کن
دنیا اگه تنهام گذاشت
تو منو انتخاب کن
دلت از آرزوی من
انگار بی خبر نبود
حتی تو تصمیمای من
چشمات بی اثر نبود
خواستم بهت چیزی نگم
تا با چشام خواهش کنم
درها رو بستم روت تا
احساس آرامش کنم
باور نمی کنم ولی
انگار غرور من شکست
اگه دلت میخواد بری
اصرار من بی فایده است
هرکاری می کنه دلم
تا بغضمو پنهون کنه
چی می تونه فکر تورو
از سر من بیرون کنه
یا داغ رو دلم بزار
یا که از عشقت کم نکن
تمام تو سهم منه
یه کم قانعم نکن

[ چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391 ] [ 12:21 ] [ اشکان ] [ ]

همه قراردادها را روی کاغذ بی جان نمی نویسند ،
بعضی از قراردادها وعهد ها را روی قلب ها می نویسند ...
حواست به این عهد های غیر کاغذی باشد
شکستنشان
یک انسانی  را می شکند . . .

اشکان

[ شنبه بیست و چهارم تیر 1391 ] [ 11:1 ] [ اشکان ] [ ]

اشکان

با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکان موجهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیف آفتابی !
ای کبود ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور !
ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
ای غم مبهم !
ای ...
نمیدانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش ... !
نه جز اینم ارزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما .... باش ! 

[ شنبه دهم تیر 1391 ] [ 9:18 ] [ اشکان ] [ ]

اشکان

هنوزم در پي اونم
كه ميشه عاشقش باشم
مث درياي من باشه
منم چون قايقش باشم

هنوزم در پي اونم
كه عمري مرحمم باشه
شريك خنده و شادي
رفيق ماتمم باشه

[ شنبه ششم خرداد 1391 ] [ 9:48 ] [ اشکان ] [ ]

اشکان

چهره ات مقدس است

نامت مقدس است

عشق من
لبخندت مقدس است
که باعث می شود روحم به پرواز درآید

عشق من

همه ی شب ها و همه ی اوقات از من مراقبت
می کردی

ولی من هرگز آن را نفهمیدم

و حالا هم خیلی دیر شده

مرا ببخش

حالا تنهایم با شرمساری بسیار
به خاطر سال هایی که باعث رنجش تو شدم

ای کاش می توانستم تار دیگر در آغوشت آرام
گیرم

مادر بدون تو هیچم

تو خورشیدی بودی که روز مرا روشن می کردی
حالا جه کسی می خواهد اشک های مرا پاک کند
ای کاش آنجه را که حالا می دانم قبلا هم می دانستم
مادر بدون تو هیچم

مادر...مادر..مادرم...
ای مادر چطور می توانم تو را همیشه ببینم
مادرت..مادرت..مادرت...سفارش پیامبرت است
در قلبم،در رویایم تو همیشه با منی مادر

تو رفتی مرا ترک کردی

ای نور چشمانم

ای آرام شب های من

تو رفتی و مرا ترک کردی

جز تو دیگر چه کسی مرا در اغوش می کیرد؟

جز تو دیگر چه کسی مرا پناه می دهد؟
جز تو دیگر چه کسی مراقب من است؟

‘مرا ببخش و بر من سخت نگیر

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 9:33 ] [ اشکان ] [ ]

اشکان

دلم، بشکنه حرفی نیست / حقیقت رو ،ازت میخوام

بهم راحت بگو میری / حالا که سرد رویاهام

نمیدونم کجا بود که / دلت رو ، دادی دسته اون

خودت ،خورشید شدی بی من / منم ، دلتنگیه بارون

یه بار فکره منم کن که / دلم داغونه داغونه

تو میری عاقبت با اون / که دستام خالی میمونه

دلم بشکنه حرفی نیست / فقط کاش ،لایقت باشه

میرم از، قلبه تو بیرون / که عشقش ، تو دلت جا شه

[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:6 ] [ اشکان ] [ ]
  در بیابانی دور که نروید جز خار

که نتوفد جز باد

که نخیزد جز مرگ

که نجنبد نفسی از نفسی

خفته در خاک کسی زیر یک سنگ کبود

 در دل خاک سیاه میدرخشد دو نگاه

که بناکامی ازین محنت گاه

 کرده افسانه هستی کوتاه

 باز می خندد مهر باز می تابد ماه

 باز هم قافله سالار وجود

 سوی صحرای عدم پوید راه

با دلی خسته و غمگین -همه سال-

دور ازین جوش و خروش

میروم جانب آن دشت خموش

تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود

تا کشم چهره بر آن خاک سیاه

وندر این راه دراز میچکد بر رخ من  اشک نیاز

 میدود در رگ من زهر ملال

منم امروز و همان و راه دراز

 منم اکنون و همان دشت خموش

من و آن زهر ملال من و آن اشک نیاز

 بینم از دور،در آن خلوت سرد -

در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی-

ایستادست کسی! "

روح آواره کیست؟

پای آن سنگ کبود که در آن تنگ غروب

پر زنان آمده از ابر فرود؟"

می تپد سینه ام از وحشت مرگ

می رمد روحم از آن سایه دور

می شکافد دلم از زهر سکوت!

مانده ام خیره براه

نه مرا پای گریز نه مرا تاب نگاه!

 شرمگین میشوم از وحشت بیهوده خویش

 سرو نازی است که شادابتر از صبح بهار

قد برافراشته از سینه دشت

سر خوش از باده تنهائی خویش! "

شاید این شاهد غمگین غروب

چشم در راه من است؟

شاید این بندی صحرای عدم

با منش یک سخن است؟"

من،در اندیشه که :این سرو بلند

 وینهمه تازگی و شادابی

در بیابانی دور که نروید جز خار

که نتوفد جز باد

 که نخیزد جز مرگ

که نجنبد نفسی از نفسی...

غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه:

 خنده ای میرسد از سنگ بگوش!

سایه ای میشود از سرو جدا!

در گذرگاه غروب در غم آویز افق

 لحظه ای چند بهم می نگریم

سایه میخندد و میبینم :

 وای... مادرم میخندد!... "

مادر ،ای مادر خوب این چه روحی است عظیم؟

وین چه عشقی است بزرگ؟

 که پس از مرگ نگیری آرام؟

تن بیجان تو،در سینه خاک

به نهالی که در این غمکده تنها ماندست

باز جان میبخشد!

قطره خونی که بجا مانده در آن پیکر سرد

 سرو را تاب و توان می بخشد!

شب،هم آغوش سکوت میرسد نرم ز راه

من از آن دشت خموش

باز رو کرده باین شهر پر از جوش و خروش

میروم خوش به سبکبالی باد

 همه ذرات وجودم آزاد

 همه ذرات وجودم فریاد

اشکان

 

[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 14:33 ] [ اشکان ] [ ]

اشکان

با نفس های تو

                  من

                  راه برم تا دل روز

ورنه

    این شب

            چه حسودانه 

                    ستاده به در صبح مراد.

 با صدا های تو

               من

                 تازه نفس میگیرم

                        ماه را می بویم

 تا نسیمی مگر از خاور جان

                      غنچه ی ناز ترا

                                   باز کند

                                      در گل  صبح.

[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 20:20 ] [ اشکان ] [ ]

اشکان

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!

آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد

 سهراب سپهری

اشکان : عاشق که می شوی ....احساس می کنی خدا جایی ...نزدیکتر از خودت مراقب توست

[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 17:26 ] [ اشکان ] [ ]

اشکان

باران که می بارد یاد تو می افتم

لحظه هایم جان می گیرد ،

و دلم را به سوی تو روانه می کنم ...

نمی دانم چه برقی در نگاه توست ،

که با هر لحظه دیدنت آرام می شوم!

باران که می بارد نگاهم به هر طرف می چرخد

تو را در آستانه چشمانم می بینم ...

گوشه ای می نشینم و به جایی خیره می شوم !

باران که می بارد دلم عاشق تر می شود ،

ابر نگاهم فرو میریزد و گونه هایم خیس می شود ...

نه از بی کسی و نه از هجوم تنهایی ،

بلکه از شوق دیدار روی تو جاری می شود!

باران که می بارد همه چیز جز تو  ،

از یادم فراموش می شود

دوست داشتنت جاودانه می شود

باران می بارد و من به هوای بودنت

ماندگار می شوم ...

و باور می کنم ،

این احساسیست که پنهان نمی ماند ،

این همان عشقیست که مدتها دنبالش بودم ...

این همان انتظار شبانه روز است

که عاقبت به سر آمد ،

و تو ،

همان کسی هستی که منتظرش بودم

[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 17:18 ] [ اشکان ] [ ]

اشکان

ستاره ي نازنين من

شيشه ي تلخ سکوتم رو مي شکنم

با فرياد رساي دوست داشتنم

اگه لحظه اي ، فقط لحظه اي

تو آسمان دلم بدرخشي

بي درنگ پلي از شبنم و شب بو مي سازم

مي آيم و آرام در کنار تو

پرنده ي آزاد نگاهم را

به دام چشم هاي تو مي بازم

ستاره ي نازنين من

شب و روز تو آسمون دلم

فقط تو هستي تو

آخه ماه و خورشيد و پروينم

فقط تو هستي تو

مي دونم آسمون دلم

تو قفس تنگ سينه ام اسيره

اما اگه تو

تو آسمون دلم بتابي

اين قفس رو مي شکنم

با دست هاي دوست داشتنم

[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 12:43 ] [ اشکان ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

نه می خواهم کاری برایم بکنی

نه دستم را بگیری

نه حتی راهکار جلو پایم بگذاری

همین که سرت را تکان دهی

به نشانه ی گوش دادن به حرفهایم

برایم کافیست
امکانات وب
  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ